تبلیغات
علوم گیاهی - اشنایی با اشعار شل سیلور استاین


شل سیلور استاین با نام کامل شلدون آلن سیلور استاین شاعر، نویسنده، کاریکاتوریست، آهنگ ساز، نوازنده، فیلم نامه نویس و خواننده آمریکایی در ۲۵ سپتامبر ۱۹۳۰ در ایلی‎نوی شیکاگو متولد شد و در ۱۰ می ۱۹۹۹ بر اثر حمله شدید قلبی در کی وست در ایالت فلوریدای آمریکا در منزل خود در گذشت.


پدرش ناتان و مادرش هلن نام داشت و دخترش شوشانا در ۱۱ سالگی از دنیا رفت و تنها پسرش ماتیو در هنگام فوت پدر ۱۲ سال داشت.

وی در سال 1950 در ارتش آمریکا به خدمت فرا خوانده شد و از همان زمان کار نقاشی کارتونی را برای برخی از مجلات مثل «استریپس» strips ، «استارس» stars ، «پاسیفیک» pasific آغاز کرد.




سیلوراستاین می گوید : «من دلم می خواهد که هر کس بتواند در آثارم مطلبی نزدیک به حس خود پیدا کند و سعی در کشف حس موجود متن بکند و لذت ببرد.»

سیلور استاین از کودکی استعداد ذاتی خاصی در نقاشی و نوشتن داشت. خودش بعدها در جایی می‌نویسد که این دو کار نقاشی و نوشتن تنها اموری بودند که وی در آنها موفق بود. معروفترین آثار سیلوراستاین آثاری است که او برای کودکان نوشته است. هر چند بیشتر آثار او در گروه سنی خاصی نمی گنجد ولی به نظر می رسد باز هم از سوی مخاطبان بزرگسال مورد توجه زیادی قرار می گیرد و این از ویژگیهای خاص اشعار اوست که همه گروههای سنی می توانند با آن هم ذات پنداری کنند. چرا که اشعار او در عین برخورداری از عنصر طنز، صریح، ساده و تکان دهنده هستند و هر یک جنبه ای از زندگی را از بعدی جدید به نمایش می‎گذارند. بعدی که با نظریات شناخته شده فلسفی، روانشناختی و جامعه شناختی کاملاً تفاوت دارد و نوع نگاه و فلسفه جدیدی را به زندگی مطرح می‎کند. فلسفه ای که طی آن انسان با ابزار طنز و سادگی، به درک صادقانه ای از خود و جهانش نایل می شود.

سبک نگارش سیلوراستاین سرشار از شور و انرژی، احساس ریتمیک، نجوا و فریاد است. ویژگی اساسی نگاه او، آزادی و رهایی از هر گونه قید و بندی است که احساس و ادراک انسان را دچار قالبها و کلیشه های از پیش تعریف شده می کند.

بسیاری از کسانی که فکر می کنند سیلوراستاین تنها نویسنده ای برای کودکان است ، وقتی می فهمند که بزرگسالان بیشتر از کودکان از آثار او استقبال می کنند بسیار متعجب می‎شوند. بزرگترها سیلور استاین را بخشی از وجود خود می دانند، چرا که حرفهای ناگفته آنان را با زبان طنز بیان می کند.

وقتی که سیلوراستاین در سال 1960 نخستین کتاب کودکش را با نام «درخت بخشنده» به چاپ رساند خیلی زود به عنوان نویسنده موفق کودکان به شهرت رسید. هجو؛ نوعی حماقت ماهرانه و بازی استادانه با لغات، از ویژگیهای کار اوست. گویی که او با طبیعت انسانهای هر سنی آشناست و جالب اینجاست که سیلوراستاین هرگز از قبل تصمیم نگرفته بود نویسنده یا تصویرگر کتابهای کودکان شود.


اولین کتاب او درخت بخشنده که بعدها با موفقیت زیادی روبرو شد ابتدا توسط یکی از دوستانش که ویراستار بود مردود شناخته شد. چون او معتقد بود که کتاب، میان ادبیات کودکان و بزرگسالان دست و پا می زند و چون مخاطب مشخصی ندارد فروش خوبی نخواهد داشت. اما از دید سیلور استاین این داستان درباره دو گروه از آدمهاست : یک نوع از آدمها دهنده و نوع دیگر گیرنده هستند و البته بعدها هر دو گروه کودک و بزرگسال از این کتاب استقبال کردند.

کتاب رقصهای مختلف نیز حاوی مجموعه شعرها و قصه هایی برای کودکان است که بزرگسالان نیز به نوعی مخاطب آن هستند. چون نویسنده از ورای طنز نگاهی به پوچی و هرج و مرج حاکم بر جامعه بزرگسالان دارد. سیلوراستاین با نگاه دوگانه و طنزآمیز خود، نویسنده ای است که تحت هیچ قالب معین و برچسب خاصی نمی گنجد، همان گونه که روح جسور و آزادش هیچگونه محدودیتی را برنمی تابد. او بی گمان نویسنده، طنزپرداز، شاعر و فیلسوف بزرگ دلهای شاد و پرتپش و سرزنده است. حال این دلها چه در سینه کودکان جای داشته باشد و چه در سینه بزرگترها.

سبک بدعت گذاری او نو و منحصر به فرد است چرا که به قول خودش :

«خوشبختانه کسی در اطرافم نبود که از او تقلید کنم، پس راه خودم را دنبال کردم»

سبک سیلوراستاین امروزه در تمام جهان علاقه‎مندان و طرفداران فراوانی دارد. از کودک و نوجوان گرفته تا پیر و بزرگسال آثار او را می خوانند و مخاطبان او از فرهنگهای مختلف جهان دوست دارند در این مسیر شادمانه و پر از کشف و شهود با شاعر همراه شوند، مسیری که از دنیای بدیع و پرشگفتی کودکی آغاز می شود و از نگاه یک کودک خلاق و کنجکاو به ما می آموزد که هرگز به چیزی عادت نکنیم و از ورای طنز وادار به تفکر شویم و همیشه از پوسته ظاهر واقعیت نقبی به درون آن بزنیم و در واقع فریب ظواهر و پوسته ها را نخوریم. با قلب جهان و چیزها ارتباط برقرار کنیم و همیشه و در هر لحظه منتظر وقوع شگفتیها در زندگی باشیم.


سیلوراستاین تعداد زیادی آلبوم ترانه و موسیقی ساخته است که از بین آنها موسیقی فیلم کارت تبریکهایی از مرز کاندید دریافت اسکار بهترین موسیقی متن فیلم شده است.

من یک عقیده شخصی دارم که از صمیم قلب به آن معتقدم : دوست دارم به شیوه خودم و با واژه ها با مردم صحبت کنم. کسانی هستند که می گویند برای دل خودمان کار می‎کنیم، برای آنها اهمیت ندارد که کارشان منتشر شود و دیگران هم آن را ببینند. من با این فکر مخالفم، اگر برای دلت کار کردی خیلی خوب، ولی حق نداری دیگران را هم در آن سهیم نکنی. این احساسی است که من درباره کارهایم دارم.

آثار شاد و غیر معمول و مصور او فقط در آمریکا بیش از ۱۴ میلیون نسخه چاپ شده و سالهاست که مورد توجه همه گروههای سنی قرار دارد.


او را عمو شلبی می نامیدند، چون خود را در کتاب هایش برای بچه ها با این نام به تصویر می کشید.


کتابشناسی شل سیلوراستاین :

  • جورابهایت را بچسب (1956)
  • گزارشی از هیچ کجا (1960)
  • کتابی پر از بیهودگی (1960)
  • لافکادیو، شیری که جواب گلوله را با گلوله داد (1963)
  • یک زرافه و نصفی (1964)
  • درخت بخشنده (1964)
  • کسی یک کرگدن ارزان نمی خواهد (1964)
  • باغ وحش رویایی (1964)
  • گفتگوی آزاد در تئاتر آخر شب (تی وی جیبی) (1965)
  • جایی که پیاده رو تمام می شود (1974)
  • آشنایی با قطعه گمشده (1974)
  • رقصهای مختلف (دنیای دیوانه دیوانه شل سیلوراستاین) (1979)
  • چراغی زیر شیروانی (1981)
  • آشنایی قطعه گمشده با دایره بزرگ (1981)
  • ده را بگیر (1955)
  • الفبای عمو شلبی (1961)
  • راهنمای پیشاهنگی عمو شلبی(۱۹۶۴)
  • بابانوئل نو
  • بالا افتادن (1996)...(آخرین کتاب شل سیلور استاین)

نمونه ای از مشهورترین آثار او :

25 دقیقه به رفتن
چوبه ی دار بر پا می کنند بیرون سلولم
25 دقیقه وقت دارم
25 دقیقه ی دیگر در جهنم خواهم بود
24 دقیقه وقت دارم
آخرین غذای من کمی لوبیا است
23 دقیقه مانده است
هیچ کس نمی پرسد چه احساسی دارم
22 دقیقه مانده است
به فرماندار نامه نوشتم ، لعنت خدا به همه ی آنها
آه.... 21 دقیقه ی دیگر باید بروم
به شهردار تلفن می کنم ، رفته نهار بخورد
20 دقیقه ی دیگر وقت دارم
کلانتر می گوید " پسر می خواهم مردنت را ببینم ."
19 دقیقه مانده است
به صورتش نگاه می کنم و می خندم.... به چشم هایش تف می کنم
18دقیقه وقت دارم
رییس زندان را صدا می زنم تا بیاید و به حرف هایم گوش دهد
17 دقیقه باقی مانده
می گوید " یک هفته ، نه سه هفته ی دیگر خبرم کن
حالا فقط 16 دقیقه وقت داری ."
وکیلم می گوید متاسفانه نتوانستم کاری برایت انجام دهم
م م م ...15 دقیقه مانده است
اشکالی ندارد اگر خیلی ناراحتی بیا جایت را با من عوض کن
14 دقیقه وقت دارم
پدر روحانی می آید تا روحم را نجات دهد
در این 13 دقیقه ی باقی مانده
از آتش و سوختن می گوید و من احساس می کنم که سخت سردم است
12 دقیقه ی دیگر وقت دارم
چوبه ی دار را آزمایش می کنند ، پشتم می لرزد
11 دقیقه وقت دارم
چوبه ی دار عالیست و کارش حرف ندارد
10 دقیقه ی دیگر وقت دارم
منتظرم که عفوم کنند ... آزادم کنند
در این 9 دقیقه ای که باقی مانده
اما این که فیلم سینمایی نیست ، بلکه ... خب ، به جهنم
8 دقیقه ی دیگر وقت دارم
بهتر است حواسم جمع قدم هایم باشد و گر نه پاهایم می شکند
6 دقیقه ی دیگر وقت دارم
حالا پایم روی سکوست و سرم در حلقه ی دار....
5 دقیقه ی دیگر وقت دارم
یالا، عجله کنید ، چیزی بیاورید و طناب را ببرید
4 دقیقه ی دیگر وقت دارم
حالا می توانم تپه ها را تماشا کنم ، آسمان را ببینم
3 دقیقه ی دیگر باقی مانده
مردن ، مردن انسان به راستی نکبت بار است
2 دقیقه ی دیگر وقت دارم
صدای کرکس ها را می شنوم... صدای کلاغ ها را می شنوم
1 دقیقه ی دیگر مانده
و حالا تاب می خورم و می ی ی ی روم م م م م م ....

لستر
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند
به لستر گفت : یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند
عشق می ورزیدند و محبت می کردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا .......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق می زدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!


سوال گورخری
از گورخره پرسیدم
« توسفیدی و راه راه سیاه داری،
یا اینکه سیاهی و راه راه سفید داری؟ »

گوره خره به جای جواب دادن پرسید:

« تو خوبی فقط عادت های بد داری،
یا بدی و چند تا عادت خوب داری؟

ساکتی بعضی وقت ها شیطونی،
یا شیطونی بعضی وقت ها ساکت می شی؟

ذاتاً خوشحالی بعضی روزها ناراحتی،
یا ذاتاً افسرده ای بعضی روزها خوشحالی؟

لباس هات تمیزن فقط پیرهنت کثیفه،
یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟

و گورخر پرسید و پرسید و پرسید،
و پرسید و پرسید، و بعد رفت.

دیگه هیچ وقت از گورخرها دربارهء راه راهاشون
چیزی نمی پرسم.

فرقی نمی کنه
چه کوچیک عین بادوم زمینی
چه گنده عین غول بیابونی
به هر حال همه مون یه اندازه ایم
وقتی چراغ رو خاموش کنیم
چه غنی عین سلطان
چه فقیر عین گدایان
هردومون یه اندازه می ارزیم
وقتی چراغ رو خاموش کنیم
قرمز باشیم، سیاه یا نارنجی باشیم
زرد باشیم یا سفید باشیم
همه عین هم می مونیم
وقتی چراغ رو خاموش کنیم
خب شاید این راهش باشه
که همه چیز رو به راه بشه :
اینکه خدا دست برسونه
چراغ ها رو خاموش کنه!


عاشق شدن
از وقتی که عاشق شدم
فرصت بیشتری پیدا کردم برای این که پرواز کنم
فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم و بعد زمین بخورم
و این عالی است
هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد
تو این شانس رو به من بخشیدی
متشکرم

قطعه گمشده
او قطعه گمشده ای داشت و شاد نبود.
پس راه افتاد به جست و جوی گمشده اش.
قل می خورد و می رفت و آواز می خواند:می گردم ، می پویم
گمشده ام را می جویم.
گاه از گرمای آفتاب می سوخت تا باران خنكی می بارید و خنكش می كرد.
گاه در سوز و سرمای برف ها یخ می زد تا خورشید دوباره می تابید و گرمش می كرد.و او چون قطعه گم شده ای داشت نمی توانست آنقدر ها قل بخورد.
پس گاهی می ایستاد تا سر راه خود با كرمی گپ بزندیا گلی را ببوید
گاه از كنار سوسكی می گذشت و گاهی هم سوسكی از كنار او می گذشت
و این خوشترین لحظه زندگیش بود.
همچنان به راه خود ادامه می داد، از اقیانوس ها می گذشت و آواز می خواند :
در كوه و صحرا در دشت و دریا
می گردم ، می پویم
گمشده ام را می جویم.
رفت و رفت
از باتلاقها گذشت
از جنگل هاگذشت،
بالای كوه را گشت،پائین كوه را گشت،
تا اینكه یك روز،
آه چه میدید!
-گم شده ام ، گم شده ام پیدا شد
روز و شبم ، روز و شبم زیبا شد....
قطعه گفت:"صبر كن ببینم!
چه گم شده ای ؟
چه روزی ، چه شبی....؟
من قطعه گم شده تو نیستم .
قطعه گمشده هیچكس نیستم.
من خودم هستم.
گیرم كه قطعه گم شده كسی باشم،
از كجا معلوم كه قطعه گم شده تو باشم؟»
و او گفت:«افسوس ! ببخشید كه مزاحم شدم.»
و قل خورد و رفت.
تا به قطعه دیگری برخورد
اما این خیلی كوچك بود.
و این یكی خیلی بزرگ.
این زیادی تیز بود
و این یكی زیادی چهار گوش.
تا اینكه یك روز به نظرش رسید
قطعه دلخواهش راپیدا كرده است
اما...
اما محكم نگهش نداشت و او را از دست داد.
این بار این یكی را بیش از اندازه محكم نگاه داشت و خردش كرد!
پس راه خود را گرفت، قل خورد و رفت.
ماجراها از سر گذراند
به گودال ها افتاد
سرش به سنگ خورد و باز رفت و رفت
تا عاقبت یك روز به قطعه ای رسید كه انگار از هر نظر با او جور بود
-سلام.
-سلام.
شما قطعه گم شده كسی هستید؟
قطعه گفت:«نمی دانم.»
-خب شاید دلت می خواهد قطعه خودت باشی؟
-می توانم هم قطعه خودم باشم و هم قطعه یكی دیگر.
شاید دلت نمی خواهد قطعه من باشی؟
-شاید هم بخواهد.
-شاید با هم جور در نیاییم...
-خب...
آهان؟
اوهوم!
جور درآمد!
كاملاً جور !
پس بلأخره!
حالا قل می خورد و پیش می رفت و چون كامل شده بود لحظه به لحظه تندتر می رفت
آنقدر كه به عمرش این همه تند نرفته بود!
آنقدر كه دیگر نتوانست لحظه ای بایستد
و با كرمی گپ بزند
یا گلی را ببوید و یا به پروانه ای مجال بدهد تا روی او بنشیند.
ولی حالا می توانست آواز شادش را بخواند:
گم شده ام ، گم شده ام پیدا شد...
و بعد خواند
.....
آه!
حالا كه كامل شده بود دیگر اصلاً نمی توانست آواز بخواند.
با خود گفت:
«عجب ، عجب! پس اینطور»
ایستاد...
قطعه را زمین گذاشت،
آهسته قل خورد و رفت و همچنان كه پیش می رفت آرام می خواند:
می گردم ، می پویم
گم شده ام را می جویم

اگر کار دنیا برعکس بود
اگه کار دنیا برعکس بود می دونید من چی میخوردم؟ یه قاچ بزرگ سوپ و یه لیتر تموم گوشت می خوردم

با یه ساندوچ شربت آب لیمو بعدش هم یه خورده بستنی برشته یا کیک دوچرخه سواری .

سالاد دفترچه درست و حسابی کباب زیر شلواری املت کلاه و سوخاری مقوای برشته یه شیر مالت غلیظ از

مداد و گل مینای درسته. آره اینارو می خوردم اگه کار دنیا برعکس بود. اگه کار دنیا برعکس بود می دونید

من چی می پوشیدم؟ کت و شلوار شکلات و کراوات نون خامه ای کفشهای شیرین بیان گوش بند شیرینی

ژلاتینی. در ضمن روزنامه اخبار نعنا پونه ای هم می خوندم. پسرا رو سوزی و دخترا رو هری صدا می کردم

با گوش هام حرف می زدم همیشه خدا هم با خودم یه چتر کاغذی برای مواقعی که هوا بارونی بود

بر می داشتم. آره این کارها رو میکردم اگه کار دنیا برعکس بود.

اگه کار دنیا برعکس بود دیگه بگم چیکار می کردم؟

روی اقیانوس راه می رفتم و توی کفشم شنا میکردم در زمین پرواز می کردم و در آسمون لی لی می کردم

توی وان حمام می دویدم و روی پله ها حمام می کردم. وقتی کسی رو می دیدم می گفتم خداحافظ جو

وقتی داشتم می رفتم، اون وقت می گفتم، سلام، چه طوری هری؟ در اون صورت یه آدم خنگ و تنبل، بزرگترین انسانها

بود، من هم اون موقع شاه می شدم.... اگه کار دنیا برعکس بود.


توی اون کیسه چیه؟
توی اون کیسه چیه؟توی اون کیسه چیه؟
قارچ توشه یا ماه توشه؟
نامه های عاشقانه اسنت یا پَرِ غاز توشه؟
شاید هم بزرگترین بادکنک دنیا توشه؟

توی اون کیسه چیه؟این رو همه ش ازم میپرسن همه کس
سنگ مرمره یا کتابه, یا ذرتِ بوداده است؟
قد دو سال رخت چرک هاته,
یا بزرگ ترین کوفته قلقلی دنیا باهاته؟

مگه هیچ وقت کسی ازم میپرسه, "ببینم روز تولدت کیه؟"
"مونوپولی بازی میکنی؟" "لوبیا دوست داری؟"
"پایتخت یوگسلاوی کجاست؟ میدونی؟"
یا اینکه "اون گل سرخ رو کی رو شلوارت گلدوزی کرده؟"

نه, تنها تنها چیزی که مهمه اینه که بدونن اون کیسه چی توشه,
پاره سنگ گوله شده یا زرافه لوله شده؟
"اخه چی توشه؟ : اَره, اوره , شمسی کوره؟
اگه حدس بزنیم چی توشه, نصفش رو بهمون میدی؟"_انگار زوره!!!

مگه ازم میپرسن از کجا داری میای, چقدر اینجا میمونی,کجا داری میری, کی برمیگردی, میدونی؟
یا "چطوری؟"یا "چه خبر؟" یا "چرا غصه داری؟"
نه بابا, تنها چیزی که میپرسن اینه:"توی اون کیسه چی داری؟"
همه ش "توی اون کیسه چیه؟" وای اگه یه نفر دیگه ازم بپرسه
که "اوی اون کیسه چیه؟"هر چی دیده از چشم خودش دیده.
چی؟
اِی بابا تو یکی نپرس دیگه!


ژنرال ها
فرمانده کلی به فرمانده گور گفت:
«آیا باید این جنگِ احمقانه رو ادامه بدیم؟
آخه، کشتن و مردن حال و روزی برای آدم باقی نمی ذاره.»
فرمانده گور گفت: «حق با شماست.»

فرمانده گور به فرمانده کلی گفت:
«امروز می تونیم به کنار دریا بریم
و تو راه چند تا بستنی هم بخوریم.»
فرمانده کلی گفت: «فکر خوبیه.»


فرمانده کلی به فرمانده گور گفت:
«تو ساحل یه قلعه ی شنی می سازیم.»
فرمانده گور گفت: «آب بازی هم می کنیم.»
فرمانده کلی گفت: :«پس آماده شو بریم.»

فرمانده گور به فرمانده کلی گفت:
«اگه دریا طوفانی باشه چی؟
اگه باد شن ها رو به هر طرف ببره؟»
فرمانده کلی گفت: «چقدر وحشتناکه!»

فرمانده گور به فرمانده کلی گفت:
«من همیشه از دریای طوفانی می ترسیدم.
ممکنه غرق بشیم.»
فرمانده کلی گفت:
«آره، شاید غرق بشیم. حتی فکرش هم ناراحتم می کنم.»

فرمانده کلی به فرمانده گور گفت:
«مایوی من پاره است.
بهتره بریم سر جنگ و جدال خودمون.»
فرمانده گور گفت: «موافقم.»

بعد فرمانده کلی به فرمانده گور حمله کرد،
گلوله ها به پرواز درآمد، توپخانه ها به غرش.
و حالا، متأسفانه،
نه اثری از فرمانده کلی مونده و نه از فرمانده گور.



نی انبانی که نگفت نه
ساعت درست نه نصف شب، سر سه و ربع بود
که یه لاک پشت دم ساحل دریا به یه نی انبان برخورد
لاک پشته گفت: سلام ای نازنین من خسته ام میشه کنارت بشینم روی زمین؟
نی انبان نگفت نه

لاک پشت به نی انبان گفت: تمام طول این ساحل خلوت رو پیاده اومده ام
فقط با موجها و سنگریزه ها حرف زده ام تا حالا هم عاشق هیچ کس نشده ام
میای با من عروسی کنی ای نازنین؟
میخوای بگی نه نازنین؟!!!
اما نی انبان نگفت نه

لاک پشت به یارش گفت: لطفا ببخش اگه بهت زل زده ام
آخه تو پیچازی ترین پوست عالم رو داری عزیز دلم
موهات هم عجیب ترین موهای دنیاس
عشق من اگه ازت تمنا کنم و التماس
میذاری فقط یه بار بغلت کنم عشق من یا نه؟
اما نی انبان نگفت نه

لاک پشت به نی انبان گفت: اگه تو هم دوستم داری پس به زبون بیار
بذار توی گوش خوشگلت زمزمه کنم و بچسبونمت به سینه ام ای یار
بعد اون رو در آغوش کشید و بنا کرد عشوه گری کردن
و عاشقانه اون رو بغل کردن
در همین اثنا نی انبان گفت: آئووو آ

لاک پشت به نی انبان گفت: ببینم بوق زدی عرعر کردی شیهه کشیدی چی میگی؟!!!

آئووو آ گفتن در عوض بوسه چیه جز یه جور بی عاطفگی؟
منظورت اینه که عشق ما به پایان رسیده؟
نی انبان نگفت نه

لاک پشت به نی انبان گفت: میخوای که من ترکت کنم همسر عزیزم؟
میخوای من سرافکنده بشم؟ میخوای از زندگی ات بیرون بخزم؟
میخوای دیگه نمونم ترکت کنم و برم عزیزم؟
اما نی انبان نگفت نه

اینجوری شد که لاک پشت گریون و دست از پا درازتر رفت و دیگه هیچوقت برنگشت
و نی انبان رو که روی اون ساحل صاف شنی دراز کشیده بود ترک کرد و رفت
حالا شما هم یه شبی که دریا آرومه و موج نداره
گذارتون که به اونجا افتاد سلامی بکنین یه باره
و از نی انبان مودبانه بپرسین که این ماجرا راسته یا نه
من بهتون اطمینان میدم که نی انبان نمیگه نه



چند تا چقدر؟
این در بزرگا چند تا شترق میكنند؟
_تا خودت چقدر محكم ببندیشون!
این قرص های نان هر كدوم چند تا تیكه میشن؟
_تا خودت چه اندازه كوچیك كوچیك ببریشون!
یه روز خدا چقدر میتونه خوب باشه؟
_تا خودت در اون چقدر خوب زندگی كنی!
توی دل دوست چقدر عشق میتونه باشه؟
_تا خودت چقدر نثارش كنی!!!


پسرک و پیرمرد
پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "
پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "
پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "
پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "
پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "
اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد : آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .
" می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "

+
چیزهایی که نگفتم
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست
نگفتم : عزیزم این کار را نکن
نگفتم : برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ، رویم را برگرداندم
حالا او رفته، و من
تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم
نگفتم : عزیزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم
نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاریم ، چون تمام آنچه ما میخواهیم عشق و وفا داری و مهلت است
گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد
حالا او رفته، و من
تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم
او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم
نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود
فکر می کردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد
اما حالا تنها کاری که می کنم
گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم
نگفتم : بارانی ات را در آر ، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم
نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست
گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت
او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم



+
از وقتی که دوست ام مرا ترک کرده است،
کاری ندارم به جز راه رفتن!
راه می روم تا فراموش کنم.
راه می روم.
می گریزم.
...دور می شوم.
دوست ام دیگر برنمی گردد،
اما من حالا
دونده دوی استقامت شده ام.

م:جهان عجایب